برهه پایگاه تخصصی تشیع

99

امام هادی «ع» به روایت اهل سنت

دودمان امام‏
سمعانى (۵۶۲ ق) نسب و دودمان امام را این گونه بیان مى‏کند :
ابوالحسن على‏بن محمدبن على‏بن موسى بن جعفربن محمدبن على‏بن الحسین‏بن على‏بن ابى‏طالب الهاشمى المعروف بالعسکرى.[۱]
کنیه و القاب‏
نام ایشان «على» و کنیه آن حضرت ابوالحسن است،[۲] و چون وی در نام و کنیه شبیه حضرت امیرالمؤمنین على‏بن ابى‏طالب‏(ع)و امام على‏بن موسى‏الرضا(ع) است، به ایشان «ابوالحسن ثالث» نیز مى‏گویند.[۳]
القاب آن حضرت، هادى،[۴] متوکل،[۵] ناصح،[۶] متقى،[۷] مرتضى،[۸] فقیه، امین، طیّب، متوکل،[۹] تقى،[۱۰] نقى،[۱۱] زکى،[۱۲] فتّاح،[۱۳] علوى، حسینى،[۱۴] هاشمى،[۱۵] عسکرى[۱۶] است.
گرچه برخى معتقدند، لقب «هادى» بین شیعه معروف است[۱۷]، ولى اکثر اهل سنّت معروف‌ترین لقب امام را (بین شیعه و اهل سنت) هادى و ابوالحسن عسکرى مى‏دانند.[۱۸]
برخى دیگر بر این گمان‌اند که لقب «متوکل» مشهورترین لقب امام است که آن حضرت[۱۹] به خاطر شباهت این لقب با اسم متوکل عباسى، اصحاب خود را از به کار بردن لقب «متوکل» در مورد خویش، منع مى‏کردند.[۲۰]
با توجه به نهى امام هادى از به کار بردن این لقب در مورد ایشان، چگونه مى‏توان این لقب را مشهور دانست؛ چنان که به این نکته شبلنجى اشاره کرده است.[۲۱]
نکته جالبى در لقب «نقى» وجود دارد که خنجى اصفهانى شافعى در این باره مى‏گوید:
نقى به معنای پاکیزه از جمیع عیوب است و این اشارت است به عصمت و طهارت آن حضرت و پاکیزگى از عیوب حسبى و نَسبى، با آنکه آن حضرت نقاوه و برگزیده ائمه عظام و اجداد کرام خود است.[۲۲]

 

والدین امام‏
پدر بزرگوارشان امام جواد(ع)، و مادر ایشان امّ ولد[۲۳] است، ولى در نام مادر آن حضرت اختلاف است: بعضى ایشان را «سمانه مغربیّه»[۲۴] و برخى دیگر «غزاله»[۲۵] نامیده‏اند. البته برخى دیگر مادر ایشان را «جُمانه» مکنّا به ام‏الفضل (دختر مأمون) دانسته‏اند.[۲۶]
ولادت و شهادت امام‏(ع)‏
درباره تاریخ دقیق ولادت و شهادت امام، سخنان گوناگون گفته شده که به آنها اشاره مى‏شود.
امام هادى در مدینه متولد شدند[۲۷] و بیشتر مورخان ولادت امام را به سال ۲۱۴[۲۸]، برخى دیگر ۲۱۳[۲۹]، برخى ۲۱۲[۳۰] و برخى دیگر ۲۲۴[۳۱]هجرى قمرى ثبت کرده‏اند.
ولادت ایشان را روز یکشنبه، ۱۳ رجب[۳۲] و برخى دیگر روز سه‏شنبه ۵ رجب[۳۳] و برخى روز عرفه[۳۴] گزارش کرده‏اند.
امام در دوران حیات پدر بزرگوارشان شش سال و پنج ماه داشتند و بعد از وفات ایشان نیز تقریباً ۳۳ سال و یک ماه زیستند[۳۵] و در سال ۲۵۴ هجرى در شهر سامرا و در دوران حکومت معتز، به شهادت رسیدند و در منزل ایشان در سامرا دفن شدند.[۳۶] اما در تاریخ دقیق شهادت امام و سن آن حضرت اختلاف است.
اکثر مورخان تاریخ شهادت امام هادى را روز دوشنبه، ۲۵ جمادى الآخر و در چهل سالگى گزارش کرده[۳۷] و برخى دیگر روز دوشنبه ۲۶ جمادى الآخر یا ۴ جمادى الآخر[۳۸]، روز چهارشنبه ۲۷ جمادى الآخر[۳۹] و برخى ۳ رجب[۴۰] را تاریخ شهادت امام دانسته و سن امام را ۳۹ سال و ۱۱ ماه[۴۱] و ۱۲ روز و یا بیشتر نیز[۴۲] ثبت کرده‏اند.

 

رحلت یا شهادت امام‏
در اینکه آیا ایشان شهید شده و یا به مرگ طبیعى از دنیا رفته است، در کلمات اهل سنت سه دیدگاه است. گروهى گفته‌اند امام به مرگ طبیعى از دنیا رفته است. در مقابل، بعضى دیگر مرگ طبیعى امام هادى‏(ع)را قطعى ندانسته و با کلماتى همچون «و یقال انّه مات مسموماً» از کنار این مسئله با تأمل و تردید گذشته‏اند. مسعودى (۳۴۶ ق)[۴۳]، سبط بن جوزى (۶۵۴)[۴۴]، شبلنجى شافعى (۱۲۹۸)[۴۵]، على فکرى حسینى قاهرى (۱۳۷۲ ق)[۴۶] از جمله این افراد هستند.
اما برخى دیگر با قاطعیت، معتقدند که امام به وسیله معتز، مسموم شده است.
برخى دیگر واژه «شهادت» را در مورد امام به کار برده‏اند. ابن صبّاغ مالکى (۸۵۵) گفته : «استشهد فى آخر ملکه (معتز) ابوالحسن …»[۴۷] و فضل‏اللَّه بن روزبهان خنجى اصفهانى شافعى (۹۲۷ ق): نوشته «… الشهید بکید الاعداء…».[۴۸] سید محمد عبدالغفار هاشمى مى‏گوید : «ودَسَّ له السَمّ …».[۴۹]
پس اینکه برخى با قاطعیت «شهادت امام هادى را مخصوص اهل تشیع مى‏دانند و معتقدند که از نظر اهل سنت رحلت امام به مرگ طبیعى بوده است»[۵۰]، سخن درستی نیست.

 

بارگاه امام هادى‏(ع)‏
در مورد سامرا، محل دفن و بارگاه منوّر امام هادى(ع)،‏ سخنان اندک ولى شگفت‏آورى بیان شده که به آنها اشاره مى‏شود :
یاقوت حموى زمانى که مدفونین در سامرا را نام می‌برد، به نام مبارک امام هادى و امام حسن عسکرى‏(ع) که مى‏رسد، از آنها با احترام یاد می‌کند و مى‏گوید :
«و بسامرا قبر الامام على بن محمدبن على بن موسى بن جعفر و ابنه الحسن بن على العسکریین …».[۵۱]
وی در جاى دیگر از کتاب خود، ذیل منطقه «عسکر سامرا» مى‏گوید:
«و قد نُسِب الیه قوم من الاجلّاء منهم علی بن محمدبن على بن موسى بن جعفربن محمدبن على بن الحسین بن على بن ابى‏طالب (رضى‏اللَّه عنه) یکنّى ابا الحسن الهادى … و ابنه الحسن بن على …» و با احترام از آن دو بزرگوار و امام مهدى‏(ع)یاد مى‏کند.[۵۲]
از معاصرین نیز عبدالغفار هاشمى حنفى درباره مرقد امام مى‏گوید : «… و على مرقده قبّه جمیلهٌ – رضی‏اللَّه عنه – و …»[۵۳] که امروزه متأسفانه همانند بقیع، از سوی جریان فتنه‏انگیز سلفى، تخریب شده است.

 

فرزندان امام‏
اولاد امام هادى‏(ع)را برخى دو فرزند[۵۴] و بعضى چهار[۵۵] و برخى دیگر بیشتر از چهار نفر دانسته‏اند که عبارت‌اند از: امام ابومحمد امام حسن عسکرى‏(ع) ، حسین ابو جعفرمحمد، ابو عبداللَّه جعفر و عالیه که در برخى کتب، عایشه ثبت شده است.[۵۶]
فخر رازى درباره فرزندان امام هادى‏(ع)مى‏گوید :
«من الأبناء سته : أبو محمدالحسن العسکرى إلامام‏(ع) و أبو عبداللَّه جعفر، و الحسین (مات قبل أبیه بسّرمن رأى) و موسى‏ و محمد و هو أکبر أولاده و علی، و اتفقوا على‏ انّ المعقّب من اولاده ابنان : الحسن العسکرى الامام‏(ع)و جعفر الکذاب، و له [إمام هادى‏] من البنات ثلاثه : عائشه و فاطمه و بریهه؛ فرزندان امام هادى عبارت‌اند از: شش پسر و سه دختر به نام‌هاى امام حسن عسکرى، ابو عبداللَّه جعفر، حسین (که قبل از امام هادى در سامرا رحلت کرد)، موسى‏، محمد (بزرگ‌ترین فرزند امام هادى) و على .
و تمامى علما اتفاق‏نظر دارند که نسل امام هادى‏(ع)از امام حسن عسکرى‏(ع)و جعفر کذاب ادامه پیدا کرد. دختران امام هادى‏(ع)نیز عایشه، فاطمه و بریهه نام داشتند».[۵۷]
البته از علمای شیعه، افرادى چون امین‏الاسلام طبرسى، امام هادى را صاحب پنج فرزند دانسته که نام‌هاى آنان عبارت‌اند از: امام حسن عسکرى‏(ع)، حسین، محمد، جعفر کذّاب و دخترشان عالیه.[۵۸]

 

نصّ بر امامت امام هادى(ع)
یکى از نکات جالب آن است که در منابع اهل سنّت روایاتى نقل شده است که در آن به امامت امام هادى‏(ع)، از سوی امام جواد تصریح شده است. ابن صبّاغ مالکى به نقل از ارشاد شیخ مفید مى‏نویسد : «قال إسماعیل بن مهران : لما خرج أبو جعفر محمدالجواد من المدینه إلى بغداد بطلبه المعتصم قلتُ له عند خروجه، جُعِلْتُ فداک، إنّی أخافُ علیک من هذا الوجه فإلى من الأمر بعدک؟ فبکى‏ حتّى بَلّ لحیته ثم التفت إلىَّ فقال : الأمر من بعدى لولدی علی؛[۵۹] اسماعیل بن مهران مى‏گوید : زمانى که قرار شد امام جواد به دستور معتصم از مدینه به بغداد راهى شود، خدمت امام رسیدم و گفتم : فدایت شوم،من از این سفرى که در پیش دارید، بیمناکم (و نگران شما هستم). بعد از شما امر (امامت) از آن کیست؟ اسماعیل مى‏گوید : امام جواد گریست؛ به گونه‏اى که محاسن (شریف) آن حضرت اشک ‏آلود شد، سپس رو به من کرد و فرمود : امر (امامت) از آن فرزندم على است».

 

جایگاه علمى ـ معنوى امام‏
این موضوع، در کتب تاریخى – حدیثى اهل سنت به صورت مستقل مطرح نشده و متأسفانه گروهى با بى اعتنایى به زندگانى فرزند رسول الله‏(ص) امام هادى‏(ع)سعى در کمرنگ جلوه دادن آن حضرت داشتند.
با این وصف، با توجه به برخی قرائن و شواهد، مى‏توان دریافت که میزان نفوذ و جایگاه امام هادى در میان مردم تا چه اندازه عمیق، گسترده و غیر قابل وصف بوده است که جلوه آن در سه منطقه مدینه، بغداد و سامرا است.
مسعودى مى‏نویسد : یحیى بن هرثمه (مأمور متوکل که مأموریت احضار امام از مدینه به سامرا را داشت) مى‏گوید : هنگامى که به مدینه آمدم و قرار شد امام هادى را به سامرا ببرم: «فلما صِرْتُ الیها ضجَّ اهلها و عجّوا ضجیجاً و عجیجاً ما سمعتُ مثله …».[۶۰]
یعقوبى مى‏نویسد : زمانى که امام هادى به یاسریّه (حوالى بغداد) رسیدند، با اینکه ظاهراً ورود امام هادى به آن مکان، با اطلاع قبلى و اعلام عمومى نبوده، والى بغداد، اسحاق بن ابراهیم طاهرى، زمانى که به آنجا مى‏رسد، با جمعیت پرشورى که براى استقبال از امام هادى‏(ع)آمده بودند، مواجه مى‏شود: «فرأى تشوّق الناس الیه و اجتماعهم لرؤیته …».[۶۱]
یعقوبى هنگام وفات امام و جمعیت حاضر را این گونه گزارش مى‏کند : «فلّما کثر الناس و اجتمعوا کثر بکاؤهم و ضجّتهم فرُدّ النعش الى داره».[۶۲]
مسعودى نیز درباره هنگام رحلت امام هادى می‌نویسد: «و سُمِعَ فى جنازته جاریه تقول : ماذا لقینا فی یوم الاثنین قدیماً و حدیثاً».[۶۳]
جریان بیماری متوکل و پیشنهاد فتح بن خاقان (از نزدیکان متوکل) مبنى بر کمک گرفتن از امام هادى براى شفا گرفتن متوکل و نذر مبلغی هنگفت از سوی مادر متوکل برای امام هادى[۶۴] نیز نشان دهنده این جایگاه والاست.
همچون بسیاری قرائن و شواهد، گویاى نفوذ معنوى امام هادى‏(ع)در میان مردم به ویژه در میان مردم سامرا است؛ مردمی که بیشترشان از اهل سنت بودند. علاوه بر اینکه در دستگاه حکومت متوکل نیز افرادى مانند فتح بن خاقان و یا مادر متوکل وجود داشتند که به کرامات امام هادى معتقد بودند.
یکى از دلایل اساسى احضار امام از مدینه به سامرا جایگاه ویژه اجتماعى ـ سیاسى و نفوذ معنوى امام هادى‏(ع)در میان مردم بود.
یعقوبى مى‏نویسد : والى مدینه براى متوکل چنین نوشت :
«… و کان عبداللَّه محمدبن داود الهاشمى قد کتب، یذکر أنَّ قوماً یقولون انّه الامام فشخص عن المدینه …».[۶۵]
سید محمد عبدالغفار هاشمى حنفى نیز درباره سبب احضار امام مى‏گوید:
«استدعاه الملک المتوکل من المدینه المنوره حیث خاف على ملکه و زوال دولته الیه بمالَه من علم کثیر و عمل صالح و سداد رأی و قول حقّ …».[۶۶]
البته دلیل عمده دیگر، کینه متوکل از امام على‏(ع)و آل على است.
سبط بن جوزى در این باره مى‏نویسد:
«قال علماء السیر : و انما اشخصه المتوکل من مدینه رسول‏اللَّه الى بغداد لانّ المتوکل کان یبغض علیاً و ذریته…»[۶۷]؛ به اتفاق، مورخین و علماى اهل سنت، متوکل فردى ناصبى و ضد على ذریه او بوده است».
ابن مسکویه، ابن اثیر و ابن وردى هر کدام در تاریخ خود مى‏نویسند:
«و کان المتوکل شدید البغض لعلى بن ابى‏طالب‏(ع)و لاهل بیته و کان یقصد من یبلغه عنه انّه یتولی علیاً و اهله بأخذ المال و الدم».[۶۸]
علاوه بر این مطلب، اطرافیان و مشاورین متوکل نیز از کسانى بودند که به ناصبى بودن و بغض امام على‏(ع)شهرت داشتند : «ندماء متوکل جماعه قد اشتهروا بالنصب و البغض لعلی».[۶۹]
در مجموع دو علت: نفوذ معنوى‌‌ـ ‌اجتماعى امام هادى در بین مردم و کینه توزى متوکل نسبت به امام على‏(ع)و خاندان و پیروان او باعث احضار امام هادى‏(ع)از مدینه به سامرا شد.

 

جایگاه امام نزد اهل سنت
از نظر علم طبقه‏ شناسى اهل‏ سنت، امام هادی(ع) در طبقه ۲۶ قرار دارد، و با وجود اینکه بعضى از صاحبان صحاح و محدثین بنام اهل سنت، معاصر و هم‏دوره امام بودند، ولى متأسفانه حدیثى از آن بزرگوار نقل نکرده‏اند.
با این حال، وقایعى در جمع فقهای حاضر در نزد متوکل پدید آمد که منجر به ناکامى آنان شد[۷۰] و همین امر، عظمت و مرجعیّت تمام و کمال علمى – فقهى امام را اثبات کرد و به نمایش گذاشت؛ به گونه‏اى که بزرگان اهل سنت را به اعتراف درباره عظمت علمى، فقهى، اخلاقى و … امام هادى وادار کرد.
۱ . اسحاق بن ابراهیم طاطرى (۲۳۵ ق)
امام هادى را از مدینه به طرف سُرّ َمَنْ رَأى احضار کردند. زمانى که به منطقه‏اى به نام یاسرّیه حوالى بغداد رسیدند، اسحاق بن ابراهیم، والى بغداد، استقبال پرشور امام را مشاهده کرد: «فرأى شوق الناس الیه و اجتماعهم لرؤیته …».[۷۱] با اینکه سفر امام با إطلاع قبلى نبود.
در جاى دیگر آمده، اسحاق به یحیى بن هرثمه که مأمور احضار امام از مدینه به سامرا بود، گفت :
«انّ هذا الرجل قد ولده رسول‏اللَّه و المتوکل من تعلم فان حرضته علیه قتله و کان رسول‏اللَّه خصمک یوم القیامه …».[۷۲]
۲. قاضى یحیى بن اکثم (۲۴۲ ق)
هنگامى که فقها نزد واثق حضور داشتند، یحیى بن اکثم این سؤال را مطرح کرد که وقتی آدم(ع) به حج رفت، چه کسى سر او را تراشید؟ فقهای مجلس از پاسخ درماندند، واثق به آنها گفت : من کسى که جواب این سؤال را بداند، براى شما حاضر مى‏کنم. سپس امام هادى‏(ع)را به مجلس فراخواند و سؤال یحیى بن اکثم را از آن حضرت پرسید. امام فرمود : همانا پدرم از جدم، از پدرش از جدّش نقل فرمود که رسول الله فرمود : جبرئیل مأمور شد تا یاقوتى را از بهشت براى حضرت آدم بیاورد، و آن را بر سر حضرت آدم کشید و موهاى ایشان تراشیده شد؛ به گونه‏اى که نور سر حضرت آدم، تمامى اطراف را فرا گرفت.[۷۳]
۳. خطیب بغدادى
خطیب بغدادی می‌نویسد: متوکل، در اوایل خلافت خود به مریضى سختى دچار شد و با خود نذر کرد که اگر از این مریضى نجات یابد، دینارهاى زیادى را صدقه بدهد. زمانى که از مریضى جان سالم به در برد، فقها را گرد آورد و از آنها کسب تکلیف کرد که چه مقدار صدقه بدهد. فقها جواب‌هاى مختلفى ارائه کردند. متوکل دستور داد تا سؤال را به امام هادى‏(ع)عرضه کنند. امام در پاسخ فرمود: ۳۸ دینار صدقه بدهد. بعضى از فقها از جواب امام شگفت‏زده شدند و برخى دیگر زبان به اعتراض گشودند و جواب امام را نپذیرفتند. خلیفه شخصی را به سوی امام فرستاد تا علت این حکم را بپرسد. امام فرمود: به این آیه استدلال کردم: خداوند شما مؤمنان را در جنگ‌هاى بسیارى یارى کرد، و از اهل بیت روایت شده که جریان‌ها، (سریه‏ها و غزوات) هشتاد و سه و جنگ حنین نیز هشتاد و چهارمین جنگ بوده است. اما با این حال خلیفه در انجام کار خیر هر چه بیشتر بپردازد، به نفع او است و در دنیا و آخرت مأجور خواهد بود.[۷۴]
۴ . وَصیف الترکی (۲۵۳ ق)
وصیف یکى از فرماندهان و سرداران نظامى بنى‏عباس بود. زمانى که یحیى بن هرثمه امام را به سامرا آورد، وى را خبردار کرد و او به یحیى بن هرثمه گفت: «واللَّه لئن سقط منه شعره لا یطالب بها سواک …». هرثمه مى‏گوید : «فعجبتُ کیف وافق قوله قول اسحاق».[۷۵]
۵ . ابن واضع یعقوبى کاتب عباسى(۲۸۴ق)
وی بعد از ذکر نسب مطهر امام هادى‏(ع)و تاریخ وفات ایشان، شدت ناراحتى مردم از فقدان امام را چنین گزارش مى‏کند : بعد از خواندن نماز بر جسم مطهر امام، جمعیت آنقدر براى تشییع آمده و دور جنازه جمع شده بودند و آن‏قدر ضجّه و ناله و گریه و زارى مى‏کردند که جنازه را به منزل امام بردند و در همانجا دفن کردند.[۷۶] این جریان تکان‏دهنده، نشانگر نفوذ معنوى و موقعیت اجتماعى امام در مردم و در آن منطقه است.
پی نوشت:
[۱] . الانساب، ج ۴ ص ۱۹۵
[۲]. همان، ص ۱۹۶.
[۳]. تاریخ حبیب السیر، ج ۲، ص ۹۵.
[۴] . تتمه المختصر، ج ۱، ص ۳۴۷.
[۵] . تذکره الخواص، ص ۳۲۲.
[۶] . مطالب السؤول، ص ۱۴۴.
[۷] . نورالابصار، ص ۳۳۴؛
[۸] . مطالب السؤول، ص ۱۴۴.
[۹] . نورالابصار، ص ۳۳۴.
[۱۰] . المختصر فى اخبار البشر، ج ۲، ص ۴۴.
[۱۱] . تذکره الخواص، ص ۳۲۲.
[۱۲] . النعیم المقیم، ص ۴۲۵.
[۱۳] . تاریخ حبیب السیر ج ۲، ص ۹۵.
[۱۴]. سیر اعلام النبلاء، ج ۱۳، ص ۱۲۱.
[۱۵] . تاریخ بغداد، ج ۱۲، ص ۵۶ .
[۱۶] . الانساب، ج ۴، ص ۱۹۵.
[۱۷] . تاریخ الخمیس، ج ۲، ص ۳۴۱.
[۱۸] . نورالابصار، ص ۳۳۴.
[۱۹] . مطالب السؤول، ص ۱۴۴.
[۲۰] . همان.
[۲۱] . نورالابصار، ص ۳۳۴.
[۲۲] . وسیله الخادم الى المخدوم، ص ۲۵۷ – ۲۶۲.
[۲۳] . اخبار الدُوَل، ص ۱۱۶.
[۲۴] . تذکره الخواص، ص ۳۲۲.
[۲۵] . النعیم المقیم، ص ۴۲۷.
[۲۶] . تاریخ روضه الصفا، ج ۳، ص ۵۵.
[۲۷] . همان.
[۲۸] . الانساب، ج ۴، ص ۱۹۶.
[۲۹] . مرآه الجنان، ج ۲، ص ۱۱۹.
[۳۰] . النعیم المقیم، ص ۴۲۶.
[۳۱] . النجوم الزاهره، ج ۲، ص ۴۱۰.
[۳۲] . مرآه الجنان، ج ۲، ص ۱۱۹.
[۳۳] . النعیم المقیم، ص ۴۲۶.
[۳۴] . وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۲۷۳.
[۳۵] . مطالب‏السؤول، ص ۱۴۶.
[۳۶] . تاریخ الامم و الملوک، ج ۵ ، ص ۴۲۶.
[۳۷] . تاریخ الامم و الملوک، ج ۵ ، ص ۴۲۶.
[۳۸] . وفیات الاعیان، ج ۳، ص ۲۷۳.
[۳۹] . تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۵۰۳.
[۴۰] . وفیات‏الاعیان، ج ۳، ص ۲۷۳.
[۴۱] . النعیم المقیم، ص ۴۳۰.
[۴۲] . مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۹۳.
[۴۳] . همان.
[۴۴] . تذکرهالخواص، ص ۳۲۴.
[۴۵] . نورالابصار، ص ۳۳۷.
[۴۶] . احسن القصص، ج ۴، ص ۳۰۰.
[۴۷] . الفصول المهمه، ص ۲۸۳.
[۴۸] . وسیله الخادم الى المخدوم، ص ۲۶۱.
[۴۹] . ائمه الهدى‏، ص ۱۳۶.
[۵۰] . تاریخ حبیب السیر، ج ۲، ص ۹۵ .
[۵۱] . معجم البلدان، ج ۳، ص ۱۷۸.
[۵۲] . همان، ص ۱۲۳.
[۵۳] . ائمه الهدى‏، ص ۱۳۶.
[۵۴] . تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۵۰۳ .
[۵۵] . الاتحاف بحب الاشراف، ص ۳۶۳،
[۵۶] . النعیم المقیم، ص ۴۳۱،
[۵۷] . الشجره المبارکه، ص ۷۸
[۵۸] . إعلام الورى‏ بأعلام الهدى‏، ج ۲، ص ۱۲۷.
[۵۹]. الفصول المهمه، ص ۲۷۷.
[۶۰] . مروج الذهب، ج ۴، ص ۱۹۴.
[۶۱] . تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۴۸۴.
[۶۲] . همان، ص ۵۰۳ .
[۶۳] . مروج‏الذهب، ج ۴، ص ۱۹۳.
[۶۴] . تاریخ حبیب السیر، ج ۲، ص ۹۷ .
[۶۵] . تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۴۸۴.
[۶۶] . ائمهالهدى، ص ۱۳۶؛ احقاق الحق، ج ۱۲، ص۴۴۵.
[۶۷] . تذکرهالخواص، ص ۳۲۲.
[۶۸] . تجارب الامم، ج ۴، ص ۱۲۰.
[۶۹] . همان.
[۷۰] . تاریخ بغداد ج ۱۲، ص ۵۶ – ۵۷.
[۷۱] . تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۴۸۴.
[۷۲] . تذکرهالخواص، ص ۳۲۲.
[۷۳] . همان.
[۷۴] . تاریخ بغداد، ج۱۲، ص۵۶ ـ۵۷.
[۷۵] . تذکره الخواص، ص ۳۲۲.
[۷۶] . تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۵۰۳ .